کوهکده
دغدغه های من درباره جنگل و کوه






منوی وبلاگ
محمدعلی علایی

درباره : دغدغه های من هیچی نیستن جز تو ای کوه ها ، دره ها ، جنگل های زیبای کشورم ..
پروفایل مدیر :محمدعلی علایی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

مطالب اخیر
 ۱۳٩٥/۱٠/۱٥
 سفری متفاوت
 مرد اگر نیستی نَر باش
 اولین صعود ایرانیان به مومهیل سار 7343 متر پاکستان
 The Moon Cup در زنان و پریود آنها
 رآی من به هفتمین صعود قلم
 معرفی کوه های ایران به ترتیب حروف الفبا
 معرفی کوه های ایران به ترتیب حروف الفبا
 معرفی کوه های ایران به ترتیب حروف الفبا
 مجموعه عکاسی های عاشقانه من با جنگل

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
اسفند ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
می خواهم روزنامه نگار بمانم !
دیده بان محیط زیست ایران
کانون کوهنوردان اوراز مهاباد
فتو بلاگ سید رضا حسینی
گروه کوه نوردی کلکچال
شکار و خفاظت طبیعت
گروه بیا بریم دشت
عکاسی ماجراجویانه
محسن گل عنبری
نگاهی به طبیعت
دیدبان میانکاله
شیوا شفاهی
کویر های ایران
محمد درویش
ابتکار سبز
اوج ( زیروِ )
آرام کوه
غارنورد
پلوار 70
کلاغ ها
ماگما
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

گزارش پیمایش جنگل های هیرکانی آمل

گزارش پیمایش جنگل های هیرکانی آمل

زمان : 2 فروردین تا 11 فروردین ( به علت نامساعد بودن هوا 3 فروردین برنامه لغو شد )

مکان پیمایش : از جنگل بانی شماره 1 شهرستان آمل تا منطقه جنگلی واز در شهرستان نور طول میسر 100 کیلومتر

مسافت پیمایش شده در روز اول 20 کیلومتر و برگشت 25 کیلومتر

مکان پیمایش شده : جنگل های هیرکانی مُلک سنگ درگاه

شرکت کنندگان : محمد علی علائی سرپرست و راهنما

مسعود پور عباسی استاد طبیعت گردی و مربی رشته ماهیگیری ورزشی

گزارش ذیل به قلم استاد پور عباسی برای سایت محیط بانی ایران تهیه و تنظیم شده بود که من عینا متن رو گذاشتم ....

 سلام به همه دوستان عزیز
اونقدر این حسین به ما اصرار کرد که دیگه از رو رفتم و براتون یکی از زیبا ترین خاطراتم رو می گذارم که آقای محمد علی علایی دوست بسیار خوبم باعث و بانی بود و کلی هم مزاحمش شدم فردای سال تحویل کوله بارم رو بستم و راهی شمال شدم و با محمد جان رفتیم اول از همه سراغ اسبها کمی سوارکاری کردیم و بعد برنامه فردا را ریختیم فردا صبح اونجا حاظر بودیم تا اینکه ماشینی که قرار بود اسبها را به جنگل ببره برسه و ما هم مشغول زین کردن اسبها شدیم خوب حالا مونده وسایل که واقعا یک نیسان باید اونها را بار میزد و اونوقت ما می خواستیم بار اسبها کنیم 8O  خلاصه اینکه اول خانم سوز و آقای کوران را سوار لیموزین کردیم و راهی جنگل کردیم خوب ما هم وسایل را بار یک آژانس کردیم و راهی جنگل بانی شدیم بعد از اخذ اجازه و پیاده کردن خانم و آقا و وسایل شروع به بار زدن کردن و مثل کابویی های تکزاس اسبهای بیچاره را طناب پیچ کردیم :roll: البته فکرکنم اون لحظه این بیچاره ها رو با وانت اشتباه گرفته بودیم یا اونقدر هیجان داشتیم که بدنمون گرم بود و نمی فهمیدیم البته توی راه اونقدر این بارها کج و کوله میشد که نگو :lol: بعد از اون اسبهارا به آب زدیم تا ترسشون بریزه و روی پل رم نکنند و بعد راهی جنگل شدیم توی پرانتز باید بگم که خدا پدر و مادر این جنگل بانی را بیامرزه که بعضی جاهاش آنتن نمی داد چون این محمد ما همش گوشی موبایل روی گوشش بود مشکوک می زنه فکر کنم خود کوفی عنان باشه آخه خیلی سرش شلوغه :roll: مناظر بسیار عالی و هوای بسیار دلنشین که آدم رو جوون میکنه و آرامشی که واقعا وصف ناپذیره و صدای پرندها و سکوت جنگل که گاهی با تق و توق سم اسب می شکست و آهنگ دلنشینی را می ساخت گاهی هم یکی از پشت سر من یک دفعه آواز سر میداد و اون کسی نبود جز محمد با اون صدای قشنگش(بابک کجایی که چقدر یادت کردیم اونجا جای شما و اون صدای نازت خالی بود) توی حال و هوای خودمون بودیم که یک چیزی از دور توی عمق جنگل نظرمون رو به خودش جلب کردکه همش سرش رو بالا و پایین می کرد با دوربین که دیدیم یک اسب بود که ظاهرا وحشی بود حالا از اول وحشی بوده یا اهلی بوده وحشی شده رو دیگه من نمی دونم اما زیبا بود و ظاهرش هم با اسبهای محلی فرق داشت کمی نزدیک شدیم که با غرشی که کرد صدای اسب من هم دراومد خلاصه اینکه راهمون رو ادامه دادیم تا اینکه هوا رو به تاریک شدن گذاشت لذا راه رو به طرف رودخانه کج کرده تا شب را اطراق کنیم و چادر بزنیم و استراحت کنیم از اسب ها پیاده شدیم و مثل توی فیلمها راههای صعب العبور و لیزی و پر از خار و خاشاک را طی کردیم و مجبوربودیم که شاخه ها و پیچگها را ببریم که طی اون کیسه خواب من هم پاره شد خلاصه اینکه بعد از چند ساعت به لب رودخانه رسیده و منطقه مناسبی برای اسبها و چادر زدن پیدا کردیم خلاصه اینکه محمد جان شروع به جمع آوری چوب کرد و من هم چادر را نصب کردم سعی کنید همیشه یک رول سفره یکبار مصرف با خودتون ببرید که کاربردهای زیادی داره مثل زیر چادر یا زیر انداز یا خود سفره یا بارونی یا طناب یا روی اسبها بندازید یا روی چیزی بکشید خیس نشه و خلاصه اینکه خیلی کارهای دیگه آتیش رو روشن کردیم جای سید محمد خالی نبودی که ببینی ماهم بلدیم آتیش روشن کنیم با چوب های خیس اما خوب باز هم این محمد کل ژل آتش زنه رو خالی کرد من نمی دونم چه لجی با این آتیش داره :lol: اسبها را جدا از هم بستیم که هم اگر خطری بود ما باخبر بشیم و هم اینکه به هم آسیب نرسونن دار را برپا کردم که شامل یک سه پایه از چوب و یک چوب عمودی روی آتش که دارای نانخنک هست برای قرار دادن کتری و بقیه چیزها روی آتیش که اون رو هم باید اول گلی کنید تا دیرتر بسوزه به شکل زیر خوب دقت کنید در این روش خیلی زود آب جوش میاد و ترس ریخته شدن هم ندارید دو تا نسکافه گرم توی اون هوای سرد چه حالی داد شروع به گرم کردن شام کردیم که از شانس بدمون ریخت ولی اونقدر غذا آورده بودیم که اون چیزی در برابرش نبود و دوباره گرم کردیم و شام خوردیم و کلی هم آتیش بازی کردیم همچنان سکوت جنگل بود و گاهی صدای پرنده ای یا شکستن چوبی زیر پای یک حیونی دیگه همه جا تاریک بود و به قدری تاریکی شدید بود که با وجود آتیش تا دومتر اونورتر رو نمیشد دید مثلا چادر پشت سرم من بود و دومتر بیشتر با من فصله نداشت اما دیده نمی شد و با دوربین هم با فلش البته موبایل به زور میشد عکسی گرفت کم کم آسمون هم به ما حال داد و بارون نم نم شروع شد :( اسبها را گرم کردیم و روی اونها را سفره یکبار مصرف بستیم که کمتر خیس بشوند و گرم بمانند و در عین حال اونها را کنار آتیش و چادر آوردیم نمنم شد سیل ولی ما بچه پروها کنار آتیش صفا می کردیم و بعد از مدتی من رفتم خوابیدم و محمد پاس شب بیداری داد ولی اونقدر سرما زیاد شد که اون هم نزدیک طلوع اومد توی چادر و توی کیسه خواب خوابید فردا صبحش بارون بند اومده بود و ما هم قرار بر ادامه مسیر داشتیم و شروع به بستن و بار کردن وسایل کردیم که نا گهان بارون بارید و شدید شد و با توجه به آسمون این بارون از اون بارونهایی نبود که زود بند بیاد و چند روزه بود که ما هم تصمیم به عقب گرد کردیم و برگشتیم توی مسیر برگشت همش آواز می خوندیم و لذت می بردیم وقتی رسیدیم اونقدر بارون شدید شد که باید حتما زیر سرپناه جنگلبانی می رفتیم و این بارون تا برگشتن من دامه داشت وقتی میرید جنگل حتما باید با یه فرد بلد برید یا شخصی که تجربه داشته باشه و تجربه که میگم شوخی نیست و باید اصولی را بلد باشه که شاید به ذهنتون هم حتی خطور نکنه و این خیلی مهمه جنگل مثل بیابون یا کوه نیست که برید در ارتفاع و راهتون رو پیدا کنید به قولی اونقدر درخت هست که نمی زاره جنگل رو ببینید :lol: فردای اون روز سید محمد هم به ما ملحق شد و گشت و گذاری با اسب در اطراف اصطبل و کوری خونی و مسابقه کورس یود و اینکه حسابی همه رو زحمت دادم برگشتم به سمت تهرون داغون داغون که می گم اینه که هیچیش مثل بقیه شهرا نیست حتی مسیر برگشتش توی این مسیر چقدر چرت زدم و طوری بود که نه می شد پیاده شد و نمیشد موند هر چند دقیقه یک متر اما نمی دونم چرا همه مردم به هم می خندیدن 8O واقعا هیچ دلیلی نبود اما می خندیدن من خودم از زور خستگی و این همه مسخره بازی خندم گرفته بود و کسی از کسی نمی پرسید که چند کیلو متر ترافیکه می گفتن چند ساعت ترافیکه خلاصه اینکه مسیر دو ساعت و نیمه شد نزدیک به ده ساعت امید وارم که خسته نشده باشید.. دفعه آخرتون باشه بگید خاطره بنویس این فقط مال دو روز بود :lol:
موفق باشید
مسعود پور عباسی

 

پیمایش به روایت تصویر :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


...